تبليغاتX
آلـا چیــــــــق دل

آلـا چیــــــــق دل
هرجا که دریای دل طوفانی شد

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
به روی یکدگر ویرانه می کردم .


عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که میدیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را
واژگون ، مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم مُشوش عارف و عامی زبرق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشت کاری های این مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
 

معینی کرمانشاهی
 
[ نوزدهم دی 1390 ] [ 8:57 ] [ غریبه آشنا ]

راننده کامیونی وارد رستوران شد. دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند و بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد.
راننده به او چیزی نگفت. دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت: چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچی جواب داد: از همه بدتر رانندگی بلد نبود چون وقتی داشت می رفت دنده عقب 3 موتور نازنین را خرد کرد و رفت.
 

[ نوزدهم دی 1390 ] [ 8:57 ] [ غریبه آشنا ]

شیوانا در راه مدرسه از کنار درختی می گذشت. مرد جوانی را دید که تنها به درخت تکیه داده و به خورشید درحال غروب می نگرد. شیوانا کنار مرد نشست و مسیرنگاهش را تعقیب کرد و آهسته زیرلب زمزمه می کرد:
الان همه فرشته ها آرزو دارند که مثل ما آدم ها فرصت زندگی داشتند
و می توانستند دمی به افق این آسمان زیبا خیره شوند.
ای خوشبخت تر از فرشته ها این جا چه می کنی؟
مرد جوان لبخند تلخی زد و پاسخ داد: شکست سختی را در زندگی تجربه کرده ام. تقریبا همه چیزم را از دست دادم و بعد از ایام شادی و آسایش، سخت ترین لحظات را تجربه کردم.
باخودم فکر می کنم آیا دوباره روشنایی به زندگی من بر می گرد؟
شیوانا با انگشتانش به دور دست ترین نفطه آسمان جایی که خورشید غروب می کرد اشاره کرد و گفت: آن جا آن دورها جایی است که الان خیلی از آدم های نا موفق و شکست خورده هم زمان دارند به آن نقطه آسمان نگاه می کنند. بعضی از آنها دیگر امیدی به طلوع خورشید ندارند. این ها همان هایی هستند که فردا نا امید تر و مایوس تر از امروزند. اما عده ای دیگر هستند که می دانند برای دیدن خورشید کافی است کمی صبر و تحمل داشته باشند و در کنار شکیبایی باید جهت نگاهشان را هم عوض کرده و به سمت مخالف غروب چشم بدوزند یعنی به سمت شرق که خورشید طلوع میکند خیره شوند و منتظر طلوع فجر در سپیده دم باشند. اگر تو می خواهی همین جا بنشینی و فقط در سمت غروب منتظر طلوع و روشنایی باشی باید به تو بگویم که این امر محقق نخواهد شد و اگر خیلی خوش شانس باشی فردا همین موقع دوباره شاهد غروب خورشید خواهی بود. اما اگر رویت را به سمت مقابل غروب یعنی به سمت طلوع آفتاب بر گردانی و کمی صبر و امید داشته باشی خواهی دید که به زودی خورشید با زیباترین جلوه هایش، آسمان را پر خواهد کرد.
اگر می خواهی روشنایی را ببینی چشمانت را از این سمت غم افزا بر گردان و به سمت افق دیگری خیره شو و صد البته کمی هم صبر داشته باش!
 

[ نوزدهم دی 1390 ] [ 8:56 ] [ غریبه آشنا ]

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.
 

 
[ نوزدهم دی 1390 ] [ 8:56 ] [ غریبه آشنا ]
ادامه مطلب
ادامه مطلب
[ نوزدهم دی 1390 ] [ 8:56 ] [ غریبه آشنا ]

پادشاهی پس از این که بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و بر تن شاه بپوشانید، شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند، ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد. شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید: « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت.

[ دوازدهم مهر 1390 ] [ 10:46 ] [ غریبه آشنا ]
برآیینه جمال داور صلوات
بر روشنی چشم پیمبر صلوات
برحضرت معصومه فروغ سرمد
بر دسته گل موسی جعفرصلوات

میلاد نور دیده رضا، کعبه دل‏ها، حضرت معصومه علیهاالسلام خجسته باد!

معصومه جان! عطر میلاد تو، چون نسیم بهشتی است که مشام دل‏ها را می‏نوازد؛ میلادت مبارک!

بانویم معصومه علیهاالسلام ! میلادت، نور به چشم‏ها می‏پاشد و سرور به دل‏ها؛ و رایحه بهشتی‏ات، مشام دل را با عطر خوش حضور می‏نوازد؛ میلادت مبارک!

آسمان چشم گشاده تا از انوار الهی معصومه اهل بیت نورانی شود و ظرف دلش را پر از پرواز فرشتگان سازد.
زمین دل گشوده تا همه عطشش را با کرامت کریمه اهل بیت سیراب سازد.
زمان، هروله می‏کند تا هلال ذیقعده را در آغوش کشد و از خبر ولادتِ نوری از انوار ولایت در مهد امامت و وصایت، سرشار شور و مستی شود.
سلام بر دیدگان معصومی که عصمت، ناخدای دریای نگاهش بود.

سلام بر تو، بانوی آب‏ها و آیینه‏ها!
سلام بر تو، زیباترین مطلع غزل‏های عاشقی!
سلام بر نجابت دست‏ها و کرامت نگاه‏هایت!
«اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا فاطمة معصومه»

شهر قم یک گل به نام حضرت معصومه دارد
این شرف را شهر قم با حضرت معصومه دارد
شهر ما سرمست گشته از شمیم عطر کویش
یک جهان عطر مصفا حضرت معصومه دارد
هر که شد مهمان به قم از فیض اولبریز گشته
این کرامتها به دلها حضرت معصومه دارد
من چه گویم از محبت ، از وفا ، از عشق بانو
یک بغل فیض معلا ، حضرت معصومه دارد

خاک قم گشته مقدس ازجلال فاطمه
نورباران گشته این شهرازجمال فاطمه
گرچه شهر قم شده گنجینه علم و ادب
قطره اى باشد ز دریاى کمال فاطمه

امام جواد (علیه السلام) فرمودند: کسى که عمه ام را در قم زیارت کند پاداش او بهشت است .

زائری دل شکسته ام         آه معصومه جان سلام

دل به مهر تو بسته ام       بانوی مهربان سلام

ای ضریحت حریم مهر       یاد سبزت شمیم دل

نام پاکت  نسیم  مهر           رحمت اسمان سلام

روی تو  قبلگاه دل           لطف تو شمع راه دل

آستانت  پناه دل           ای دل بی دلان سلام

هرکه یکسردلش شکست       از طبیبان نظر گسست

آمد رشته بر تو بست           ای امید جهان سلام

هم شفا هم شفاعتی                هم دعا هم اجابتی

هم ولا هم ولایتی              ای زمین را آمان سلام

آنکه مهرتوبرگرفت         ورغمت شور شر گرفت

بیکران زیرپرگرفت          بر تو تا بیکران سلام

اى دختر عقل و خواهر دین                  عصمت شده پاى بند مویت

اى میوه شاخسار توحید                  وى گوهر تاج آدمیّت

شیطان به خطاب ز قم براندند              کاین خانه بهشت و جاى حوّاست

اندر حرم تو عقل مات است                  جسمى که در این زمین نهان است

این ماه منیر و مهر تابان                     ایران شده نور بخش ارواح

هر کس به درت به یک امیدى است                 وى گوهر دُرج عزّ و تمکین

اى علم و عمل مقیم کویت               همشیره ماه و دخت خورشید

فرخنده نگین خاتمیّت                      پس تخت تو را به قم نشاندند

ناموس خداى جایش اینجاست                  زین خاک که چشمه حیات است

جانى است که در تن جهان است             عکسى بود از قم و خراسان

مشکات صفت عرش و کرسی                 محتاج تر از همه «وحیدى» است

زائری دل شکسته ام آه معصومه جان سلام

دل به مهر تو بسته ام بانوی مهربان سلام

ای ضریحت حریم مهر یاد سبزت شمیم دل

نام پاکت نسیم مهر رحمت اسمان سلام

روی تو قبلگاه دل لطف تو شمع راه دل

آستانت پناه دل ای دل بی دلان سلام

هرکه یکسردلش شکست از طبیبان نظر گسست

آمد رشته بر تو بست ای امید جهان سلام

هم شفا هم شفاعتی هم دعا هم اجابتی

هم ولا هم ولایتی ای زمین را آمان سلام

آنکه مهرتوبرگرفت ورغمت شور شر گرفت

بیکران زیرپرگرفت بر تو تا بیکران سلام

بپوشانید چشم ای اهل معنا
که آید عصمت باری تعالی
خدا افزوده لطف خود به مردم
که آید حضرت معصومه درقم

شهر قم یک گل به نام حضرت معصومه دارد
این شرف را شهر قم با حضرت معصومه دارد
شهر ما سرمست گشته از شمیم عطر کویش
یک جهان عطر مصفا حضرت معصومه دارد
هر که شد مهمان به قم از فیض اولبریز گشته
این کرامتها به دلها حضرت معصومه دارد
من چه گویم از محبت ، از وفا ، از عشق بانو
یک بغل فیض معلا ، حضرت معصومه دارد

[ ششم مهر 1390 ] [ 12:55 ] [ غریبه آشنا ]

 

مثل همیشه منتظرم آه می کشم
چون انتظار یوسف از این چاه می کشم
در عالم خیال،مسیر عبور را
در امتداد سبز همین راه می کشم
نادیده عاشقت شده ام مثل کودکان
عکس تو را شبیه به یک ماه می کشم
آقا بیا که فصل غریبی است نازنین
آقا بیا ز غصه تو را  آه می کشم
جای گلایه نیست که دوری گزیده ای
هرچه کشیدم از دل گمراه می کشم
مهدی صفی یاری

[ بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 12:5 ] [ غریبه آشنا ]

 

ناخواسته به روی سیاهم نگاه کن!
یک بار هم به خاطر من اشتباه کن!

جانا! مگر شکستن دلها گناه نیست
قربان دل شکستن تو - پس - گناه کن!

با یک نگاه می کشی و زنده میکنی
مابین مرگ و زندگی ام ، یک نگاه کن!

حتی دروغکی شده از عاشقی بگو
امشب مرا برای همیشه سیاه کن!

کشتی مرا، ولی مرو از پیش کشته ات
تابوت بی قرار مرا سر به راه کن!

[ بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 12:26 ] [ غریبه آشنا ]
 

دانایی را پرسیدند: چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟

 دانا گفت: زمانی که شخص توانا شود! پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟ جواب داد: نی!

گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟ گفت: نی!

 پرسیدند: توانا از لحاظ فکری؟ جواب داد: نی!

پرسیدند: خود بگو که ما را در این امر دیگر چیزی نیست!

دانا گفت: زمانی یک شخص می تواند ازدواج پایدار نماید که اگر تا دیروز نانی را به تنهایی می خورد امروز بتواند آن را با دیگری نصف نماید بدون آنکه اندکی از این مسئله ناراحت گردد

[ بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 12:9 ] [ غریبه آشنا ]

 

گنجشک به خدا گفت:لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم،سر پناه بی کسیم بود،طوفان تو آن را از من گرفت.کجای دنیای تورا گرفته بودم؟؟؟

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود،تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات راواژگون کند آنگاه تو از کمین مار پرگشودی!!!چه بسیار بلاها که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم بر خاستی.

[ بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 12:3 ] [ غریبه آشنا ]
.
[ بیست و سوم شهریور 1390 ] [ 10:14 ] [ غریبه آشنا ]
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره  ، اونم بزحمت . 
استادپرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
 
شاگردپاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "   
پیرهندواز شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه  .
  رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا  نمکها  رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه .  شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید . 
استاداینبارهم از او مزه  آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "
پیرهندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه  و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ،  میتونه بار اون همه رنج و اندوه  رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب ."
....................................................................................................................................     
[ بیست و دوم شهریور 1390 ] [ 17:45 ] [ غریبه آشنا ]
روزی جوان جویای علم، نزد استاد دانشمند و با کمالاتی رفت و از او پرسید: من خیلی از مرگ میترسم، این ترس همیشه و از بچگی با من بوده، نمی دانم چه کنم. شما می توانید به من بگویید چرا، من که زندگی خوبی دارم، کاری به کسی ندارم و دارم زندگی خودم را می کنم، چرا باید از این افکار رنج ببرم؟

استاد در جواب گفت : چه کسی به تو گفته که توداری زندگی می کنی؟

جوان مدتی فکر کرد و گفت:چون زنده ام; نفس می کشم ;حرف می زنم; راه می روم و تصمیم می گیرم.
استاد ادامه داد:دقیقاً به همین دلایلی که می گویی زندگی نمی کنی، بلکه فقط زنده هستی. علایمی که تو از آن یاد می کنی، دلیل بر زنده بودن است؛ اما زنده بودن دلیل بر زندگی کردن نیست.
جوان پرسید:پس چگونه باید زندگی کنم؟
از کجا بدانم که دارم زندگی می کنم یا فقط زنده ام؟
 
استاد در پاسخ گفت: نعمت زندگی همانند چشمه نوری است که از درون، وجود تو را نورانی می کند، زمانی که تو از این منبع نورانی، زندگی دیگران را هم نورانی کردی و در ظلمت و تاریکی آنها، شمع امیدی در دلشان روشن نمودی، آن زمان است که با تقسیم نور دلت، به راستی زندگی می کنی. از علایم این کرامت تو، آن است که لبخند شادی را بر لبان انسان های محتاج بنشانی، خوشبختی آنها را شاهد باشی، آنها را از بند برهانی و حس کنی که در شادی آنها شریک هستی، اما.....
 
اما کسی که تمام خوبی ها، شادی ها، ثروت ها و خوشبختی ها را برای خودش بخواهد و کسی را در آنها سهیم نسازد، در واقع مرده است.
 
 جوان به سخنان استادش گوش داد، اما هنوز جواب یک سؤال برایش مبهم بود.
پس پرسید: چه کسی مرا در شادی ها، خوبی ها و ثروتش با خود شریک می سازد؟
 
استاد از این سؤال لبخندی زد و ادامه داد:
تا زمانی که آن چشمه نورانی در دل تو روشن است، تو احساس شادی و خوشبختی خواهی نمود و در واقع روشن شدن آن نور به معنی این است که تو مورد نظر و توجه واقع شده ای. وقتی دل تو نورانی و روشن است، تو دیگر احساس نیازی به نور نخواهی کرد؛ چرا که تو خود منبع نوری،پس آن زمان از مرگ بیمی نداشته باش؛ چرا که تو همیشه زنده ای و زندگی خواهی کرد
[ بیست و دوم شهریور 1390 ] [ 11:56 ] [ غریبه آشنا ]
اگر روزگاری مقام تو پایین آمد ناراحت نشو،
زیرا خورشید هر روز هنگام غروب پایین می رود و بامداد روز دیگر بالا می آید.(افلاطون)***

دستانی که کمک می کنند مقدس تر از لبانی هستند که دعا میکنند (کورش کبیر)***

این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند." – فرانکلین پی جونز

بی رحمانه ترین دروغ ها اغلب با سکوت گفته می شود. امرسون

باید زیاد مطالعه کنید تا بدانید که هیچ نمی دانید. مونت کیو

قدرزمان حال را بدانید که گذشته بر نمی گردد و آینده شاید نیاید. گالیله

حقایق مربوط به تكامل و دیگر حقایق علمی بسی خیره كننده و زیبا هستند چقدر غم انگیز است كه بمیریم بی آنكه اندكی از آن سر در آورده باشیم !ریچارد داوكینز

بیچاره سنگی که از دست کودکی رها میشود بسوی قناری ! نمی داند که دل کودک را بشکند یا دل قناری را.......!!!!

همراهی خدا با انسان مانند نفس كشیدن است . آرام ، همیشگی و نزدیك ....!

هر روز برایت رویایی باشد در دست نه دوردست. عشقی باشد در دل نه در سر .و دلیلی باشد برای زندگی نه روزمرگی.


چه بلند پروازیست که می خواهی انسانها با بالهای تو پرواز کنند، در حالی که حتی از بخشیدن یک پر به آنان ناتوان هستی...! 

برای کوبیدن یک حقیقت , خوب به ان حمله نکن , بد از آن دفاع کن دکتر علی شریعتی

[ بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 12:16 ] [ غریبه آشنا ]
هوا بدجوری طوفانی بود و آن پسر و دختر کوچولو، حسابی مچاله شده بودند. هر دو لباس‌های کهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می‌لرزیدند. پسرک همین طور که چرخ دستی را جابجا می‌کرد، پرسید:«ببخشین خانم! شما نان خشک یا کاغذ باطله دارین؟»

نان خشک و کاغذ باطله نداشتم و وضع مالی خودمان هم چنگی به دل نمی‌زد و نمی‌توانستم به آن‌ها کمک کنم. می‌خواستم به نحوی از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهای کوچک آن‌ها افتاد که توی دمپایی‌های کهنه کوچکشان قرمز شده بود.

گفتم: «بیایین تو یه فنجان چای گرم براتون درست کنم»

آن‌ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخاری نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان چای گرم و کمی نان برشته و مربا به آن‌ها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمی دیدم که دختر کوچولو، چای خود را که خورد، فنجان خالی را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما خیلی پولدارین»؟!

نگاهی به سقف نم کشیده و دیوارهای رنگ و رو رفته و روکش نخ نمای مبل‌هایمان انداختم و گفتم: «من؟ آه… نه!»

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روی نعلبکی آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکی‌اش به هم می خوره»

آن‌ها درحالی که بسته‌های کاغذی را جلوی صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان‌های سفالی آبی رنگ را برداشتم و برای اولین بار در عمرم به رنگ آن‌ها دقت کردم. بعد سیب زمینی‌ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینی، آبگوشت، سقفی بالای سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمی، همه اینها به هم می‌آمدند. صندلی‌ها را از جلوی بخاری برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه‌مان را مرتب کردم.

لکه‌های کوچک دمپایی را از کنار بخاری، پاک نکردم. می‌خواهم همیشه آن‌ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چقدر دارم راحت زندگی می‌کنم. بعضی وقت‌ها، همین غصه خوردن از سختی ها باعث می شود زیبایی های معنوی‌ای را که خدای بزرگ در زندگیم گذاشته، فراموش کنم. یادم نرود که چقدر باید خدا را شکر کنم. شکر خدا، دیدن زیبایی‌هایی است که او داده است.

(امیر مؤمنان علیه‌السلام، به دیدن پایین دستان در زمینه‌های مالی و دنیایی سفارش نموده‌اند. این، یکی از راهکارهای کاهش تنش‌های روحی و نمونه‌ای از منصفانه و کریمانه مقایسه کردن است

[ بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 11:46 ] [ غریبه آشنا ]

داستانی است درمورد اولين ديدار "امت فاكس"، نويسنده و فيلسوف معاصر، ‌از آمريكا، هنگامی كه برای نخستين بار به رستوران سلف سرويس رفت.

وی كه تا آن زمان هرگز به چنين رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با اين نيت كه از او پذيرايی شود.

 اما هرچه لحظات بيشتری سپری ميشد، ناشكيبايی او از اينكه ميديد پيشخدمتها كوچكترين توجهی به او ندارند، شدت گرفت.

 از همه بدتر اينكه مشاهده ميكرد كسانی كه پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقابهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

وی با ناراحتی به مردی كه بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديك شد و گفت: من حدود بيست دقيقه است كه در ايجا نشسته ام بدون آنكه كسی كوچكترين توجهی به من نشان دهد. حالا ميبينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايی ميشوند؟

 مرد با تعجب گفت: اينجا سلف سرويس است، سپس به قسمت انتهايی رستوران، جايی كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد به آنجا برويد، يك سينی برداريد هر چه ميخواهيد انتخاب كنيد، پول آنرا بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آنرا ميل كنيد!

 امت فاكس كه قدری احساس حماقت ميكرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی ميز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگی هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی كه اغلب ما بی حركت به صندلی خود چسبيده ايم و آنچنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ايم از اينكه چرا او سهم بيشتری دارد كه هرگز به ذهنمان نميرسد خيلی ساده از جای خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايی فراهم است، سپس آنچه ميخواهيم برگزينيم.

 وقتی زندگی چيز زيادی به شما نميدهد، به دليل آنست كه شما هم چيز زيادی از او نخواسته‌ايد

[ بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 11:46 ] [ غریبه آشنا ]
 

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،

آدمی را همواره در پی گم شده اش،ملتهبانه به هر سو می کشاند

...
[ بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 9:41 ] [ غریبه آشنا ]
 

بخشش این نیست که یک استخوانی را به یک سگ بدهی

بخشش زمانی است خودت گرسنه باشی اون وقت غذایت را به سگ بدهی

[ بیستم شهریور 1390 ] [ 11:44 ] [ غریبه آشنا ]

 

وقتی تنهاییم دنبال یک دوست می گردیم،

 وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش می گردیم...

 وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم…

 و باز تنهاییم …

[ هجدهم شهریور 1390 ] [ 11:56 ] [ غریبه آشنا ]
 

شير نري دلباخته‏ي آهوي ماده شد. شير نگران معشوق بود و مي‏ترسيد بوسيله‏ي حيوانات ديگر دريده شود. از دور مواظبش بود… پس چشم از آهو برنداشت تا يك بار كه از دور او را مي نگريست، شيري را ديد كه به آهو حمله كرد. فوري از جا پريد و جلو آمد. ديد ماده شيري است. چقدر زيبا بود، گردني مانند مخمل سرخ و بدني زيبا و طناز داشت. با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ايستاد و مجذوب زيبايي ماده شير شد. و هرگز نديد و هرگز نفهميد که آهو خورده شد…

بیاییم صادقانه در مورد خودمون قضاوت کنیم چقدر در عشقمون صادق هستیم چقدر دوستی هامون واسه عشقه نه هوس....

[ نهم شهریور 1390 ] [ 16:52 ] [ غریبه آشنا ]
[ هشتم شهریور 1390 ] [ 23:1 ] [ غریبه آشنا ]
 

در زمان های قدیم- پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد

بعضی از بازرگانان وندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولندئ می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است... با وجود این هیچکس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت

نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه وسبزیجات بود نزدیک سنگ شد بارهایش را زمین گذاشتو با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار داد ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد و داخل ان سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد پادشاه در ان یادداشت نوشته بود:

هر سد ومانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

[ هشتم شهریور 1390 ] [ 13:18 ] [ غریبه آشنا ]
 

شما اگر سیبی را افقی وبه سمت مقابل پرتاب کنید هرگز به سمت شما باز نمی گردد اما اگر همین سیب را مستقیم وبه سوی آسمان پرتاب کنید دیر یا زود به خود شما باز می گردد

یادمون باشه خدا دنیا رو افقی نیافریده بلکه کاملا عمودی است پس آدم ها هرچه می کنند به خودشان بازمی گردد

هر دست که دادند همان دست گرفتند

[ هشتم شهریور 1390 ] [ 11:21 ] [ غریبه آشنا ]

سفري به طول هزارفرسنگ با يك گام آغاز مي شود
 

بازنده ها در هر جواب مشكلي را مي بينند، ولي برنده در هر مشكلي جوابي را مي بيند

به جاي موفقيت در چيزي كه از آن نفرت دارم، ترجيح مي دهم در چيزي شكست بخورم كه از آن لذت مي برم
 

آن‌چه را که در مزرعه ذهن خود کاشته‌اید درو خواهید کرد
 
اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد
 

 هرگز به احساساتی که دراولین بر خورد از کسی پیدا می کنید نسنجیده اعتماد نکنید
تصمیم خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد

  دانستن کافی نیست...بایدبه دانسته خود عمل کنید

 

همیشه شعله های بزرگ ناشی از جرقه های کوچک است

 هرگاه بفهمی اهدافت را خودت تعیین می کنی، می فهمی زندگی ات را هم خودت شکل می دهی

 

خود را مقید کنید که از حدانتظاری که دیگران از شما دارند فراتر بروید

 روح درونی خود را زیبا کنید تا شخصیت درونی و بیرونی شما یکی شود

[ هفتم شهریور 1390 ] [ 23:6 ] [ غریبه آشنا ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

گــاهی اوقــات واقعــا نیــازه که آدم از پیـله هایی که دور خودش تنـیده
بیرون بیاد و پروانه بشه و دنیا رو ببینه ...

سعی کردم وبلاگم پربار باشه
واسه همین مطالبی را در گوشه کنار وبلاگ گذاشتم
ساده مختصر ومفید


لطـــفا از مطــــالب قبـــلی هـــــم بــــازدید بــــــفرمائید